بعد به این بودیم که بتونیم با هم راه بریم.
بعد بیشتر باهم باشیم.
بعد دست همو بگیریم.
بعد همدیگرو لمس کنیم.
بعد ببوسیم.
بعد دیگه نمیشد با اینها سر کرد.
بعد فکرو ذکرمون شد حرف زدن درباره چیزهای هیجان انگیز.
بعد خونه خالی شد.
بعد دعوت شد.
روز اول جوراب و روسری و بوسه و لمس.
بعد مانتو شد و جوراب و روسری و بوسه و لمس وکمی عرق.
بعد شلوار شد و جوراب و روسری و بوسه و لمس و کمی عرق و آغوش تنگ.
بعد عریانی و غرق در عرق.
بعد تکرار شد.
بعد دیگه نمی شد با این ها سر کرد.
روز اول جدایی شد.
بعد از هرچی آدم بود متنفر شدیم.
بعد دیدیم نمیشه.
بعد جذب مخلوق دیگه ای شدیم...
روز اول عریانی و غرق عرق شدیم.
امروز روز اول منو تو اِ.
بیا با هم عرق کنیم.

به نام خداوند دانا و توانا
خداوندا، شکر و سپاس فراوان تو را که پروردگار جهان و کیهانی، پیدا و پنهانی. و تو را بیشتر دوست می دارم هنگامی که مرا آفریدی و بیشتر از آن هنگامی که مرا می میرانی و از تو می خواهم که مرا در پروراندن این حس یاری کنی.
پراکندگی افکار و اعمال در سراسر زندگی کوچکم ریشه دوانیده. تفکری که گویی هرگز از ذهنم نروئیده و عملی که گویی فراموش شده.
امیدوار بودم ذهنم بر عملم غلبه کند. نفس را به چارمیخ کشیدن در توانم نبود. همدستی نفس با عمل در پیش چشمانم شکنجه ای بسیار دردناک است. دراین لحظات که شاهد چنین صحنه ای هستم، سرآسیمه و آشفته در درون بی خودی ام دستیگره ای می جویم.
رو به حقیقت کنم که صورتم سرد سرد است...
در ایستگاه اتوبوس نشسته و کم پول، منتظر بودم و چندان عجله ای هم نداشتم. مکالمه ای کوتاه و کم رنگ را بدون دیدن آنها می شنیدم. حرف از چیزی بود که نمی شد نشنید:.
فرزند برادرش کر و لال بود و می گفت که برادرش بیمار شد و مرد. زن برادرش جوان و زیبا بود، شبانه از ده نیست شد. دزدیدندش و کسی نفهمید چه شد. فرزند برادرش دختر بود و آن زمان پانزده ساله بود. با خودش به چراگاه می برد تا فکر کم شدن پدر و مادر را از سرش کم کند. او از برادرش بیست سال بزرگتر بود و زنش از خودش دوسال کوچکتر و هشت فرزند پسر داشت.
دختر برادرش خوب بالغ شده بود و وارث زیبایی مادر. کم کم ساعات چریدن دام ها بیشتر شد، فکر پدر و مادر از سر دختر برادرش کمتر و تعداد دام هایی که گم می شدند بیشتر. دختر برادرش راحت بود. زنش شک داشت تا اینکه دیدشان و یقین کرد.
برادرش مجبور شد دختر برادرش را راهی کند. زنش بقچه ی لباسش را بست و زیر بغل دختر گذاشت. برادرش با دختر برادرش به سمت جاده رفتند. در راه دوباره فکر پدر و مادر را از سر دختر برادرش کم کرد. سوار می نی بوسی شدند و به شهری رسیدند. به سمت ترمینال مسافربری رفتند. برادرش بی سواد بود، مثل دختر برادرش. او را سوار اتوبوسی کرد که در حال حرکت بود. پولش را حساب کرد و گونه ی ورم کرده ی دختر برادرش را بوسید و از اتوبوس پیاده شد.
دختر برادرش راهـی شد.
یکی شان گفت: رفت کجا؟ گفت: کسی نمی دونه، برادرش هم نمی دونه. اگه می دونست حتما به من می گفت.
به اتوبوسی که جلوی ایستگاه صدایم می زد زل زده بودم... پیاده راهـی شدم.
پــــــدرم مرد!
۱۲/۷/۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۴۵
بوی گندی می داد خاطراتمان
از روی میز همه چیز زیر میز بود
از روی تو همه چیز، هچ چیز بود
بوی گند خاطراتمان با چند لب شروع شد و روی میز رفت
دستمالی که اشک هایم را پاک کرد، می دانی چه می کند؟
روی میز را پاک می کند، آماده می کند
غسل می کنم
هر وقت که روی میز می روم.
take of your
حمام رفتنمان دلیل داشت
تنمان نمی خوارید
حالا که تورا می بینم
تفم را جمع می کنم، قورت می دهم. جمع می کنم، قورت می دهم. جمع .....
حالا نوبت توست:
take of your
.
.
.
.... شک دارم که زنده به آن دنيا برسم
فکر می کنی که از اين ماجرا منو تو
پينه ای وصله اي،وصله ای پینه ای، چیزی به ما برسد؟
خودت را گره نزن به حادثه ام
روی دست راستم بچه های زردم سر می خورد
- جای شما اینجا بود،نگویید که من فاحشه ام....
از لوله هاي آب، آب مي آيد.
چه كشف بزرگي !!!
تو از كدام لوله اي كه به هر جا مي رسي زود مي روي؟
چقدر زود از آبم خسته شدي، ....... هر چه كه مي خواهي زمين بريز.
هر چقدر مي خواهي بخور، پولي نيست!
من پير و پرروتر از زمين نيستم.
همه ي زمين مال تو، مال توست.
شايد بخواهم سلام كنم.
شايد لبخندي هم زدم. شايد وسط حرف هايم جايي را خط زدم. اوقات بدي است. مي خواهم يك ذره شوم. گرد و خاك. ناچيز و ناقابل. بي نشان. نيازي به ديده شدن. اما كي حرف دارد.
از سفرهايش كه با يك عطسه شروع شد. يا شايد هم با موج انفجار. آرامش را احساس مي كنم در حالي كه ذره ذره ي وجودم مملو از فعل لجاجت و شهوت است. هرزگي و لجاجت نسبت به هر حس پاك. نيك فكر مي كنم و نيك مي بينم. اما نيك انجام نمي شود. مدام از خودم دور مي شوم. از افكارم. هوسي بس بزرگ در اعماق ذهنم ريشه دوانيده. از كجا بخشكانمش ؟؟!!
من، موجود ماشيني، با دردهاي ماشيني، با قوانين ماشيني، عاقبت به سراغم خواهد آمد، يأس و خستگي ماشيني. . . گرچه در ضميري كه رويش را زنگار بيهودگي گرفته مدام از پرواز و سبكي، نقش مي زنم و ديدن صحنه ها و شنيدن حرف هاي خنك، محرك آرامش بي وصفي در وجودم مي شود. اما .... امروز نمي شود. اين پرده سخت تر از اين حرف ها است.
من از درون كتاب ها نيامده ام. من از درون ماجراها نيستم. من موشي هستم كه در دل قانون سوراخي زده ام و ذرت هاي تمدن نو را پنهاني مي ربايم و انبار مي كنم.
حتي دانه اي از آنها را نخورده ام. اي موش احمق!
من موش تنهايي هستم. موشي بدون دوست، همسر، فرزند، پدر و مادر و حتي نمي دانم چند سالم هست و اولين بار كي نفس كشيدم؟ ... جايي كه زندگي مي كنم، بزرگ است، بسيار تاريك است، بسيار ساكت است. اما من اينجا زندگي مي كنم. اينجا جز سوراخ هاي كوچك و بزرگ، كوتاه و بلند، كج و راست و خرواري ذرت هيچ چيز ديگري نيست.
اوقات فراقتم شامل چيزهاي كمي است. ذرت خوردن، ذرت شمردن، ذرت ديدن، ذرت بازي، ذرت دزدي.
من موش تميزي هستم. هميشه سعي كرده ام قانع باشم. خلافي نكنم. گرچه بعضي وقت ها موفق نبوده ام. اما سعي مي كنم. چيز هاي زيادي از اين زندگي ذرتي ياد گرفته ام. هرچه پيش مي روم احساس بدي مي كنم.
حس اينكه نتوانسته ام.
من نتوانسته ام آن چيزهايي را كه ياد گرفته ام، ذره اي به كار بگيرم. دوباره فرصتي پيش نيامد.
دنياي ذرتي من، نگذاشت از تجربه هاي ذرتي ام استفاده كنم. كم آوردم، و در ناباوري، عاقبت، فرو در خرواري ذرت ، مــــــردم.....
"سلام"
تـولــدم مـبـارك
tavalodam mobarak
شايد كمي نزديكتر يا سبكتر شوري شود
بمبي شود، باتومي يا با تو مِي
كاخ مرمر قرق است، چند ثانيه تا راه مانده.
براي رسيدن به آزادي بايد از امام حسين دور شد، بايد!
تو كه مي دانستي ته اين لوله گلوله بود
نمي دانستي؟
بيا بنشين! چاشني ها خيس بودند. شانس آورديم.
پرستار بدكاره، بيا بنشين! شب است.
ديدار دوباره نمي توان از دور از دست اي كرد!